تبليغاتX
html> ...!
آخرش که چی؟!

گاهی وقتا احساس می کنی داری در جا می زنی همش دنبال یه راهی هستی

 که از این یکنواختی و روز مرگی فرار کنی.

دنبال یه ذهنی میگردی که بتونه نگاهت رو به زندگی عوض کنه اما به هر طرف که

نگاه میکنی می بینی همه یه جورای مثل خودتن حتی اونایی که به پیشرفت      

رسیدن آخرش به این یکنواختی رسیدن.

اینجاست که این سوال به ذهنت می رسه که ذهن یک انسان تا چه حد می تونه

پرواز رو تجربه کنه و به درو دستها برسه  شاید فکر کنی ذهن نامحدوده و به هر     

جایی می تونه بره اما...

تو فکر کن که انسان به همه چی  رسیده به تمام تکنولوژی های روز. بازم میبینی

که دنبال یه چیز تازه می گردی و اونوقته این سوال به ذهنت می رسه: اصلا هدف

خداوند از آفرینش موجودی به نام انسان چی بوده؟!

که فقط نشون بده قدرت داره اونم به یه موجودی مثل انسان که در برابر خدا هیچه.

اصلا چرا خدا می خواد قدرتش رو به ما نشون بده. خب خدا که توانایی داره چرا مثل

 خودش رو خلق نکرد تا به اون بگه که چقدر قدرت داره؟!

پ ن:با توجه به ذهن یک انسان شما جوابی برای این سوال دارید؟


|+|
نوشته شده توسط سپهر در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 9:46
شما میدونید؟

زندگی یه راز پایدار داره یه راز نهفته که باید اونقدر بگردی تا پیداش کنی

وقتی پیداش کردی اونوقته که دیگه زندگی برات میشه زندگی!

خیلی از رازها هستن که همیشه جلو چشات قدم میزنن و تو اونا

رو می بینی ولی اگه دقت نکنی نمتونی کشفشون کنی. پس باید

از لحظه ها نهایت استفاده رو کرد.

خب من احساس میکنم تا یه جاهایی بهش رسیدم اما هنوز دنبالشم.

ببینم شما میدونید چیه؟


|+|
نوشته شده توسط سپهر در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 11:26
راز

یکی از نقاشان بزرگ فرانسوی بیمار شده بود و هر روز از درد می نالید...

شاگرد او هر روز به دیدنش می رفت و کارهای او را انجام می داد و به او کمک می کرد...

نقاش فرانسوی با این که بسیار درد می کشید ولی با این حال باز هم به کارش ادامه می داد

و تابلوی جدیدی خلق می کرد.

یک روز شاگرد به او گفت: استاد شما که این همه نقاشیهای زیبا دارید و تمام نقاشیهای

 شما در زیبایی زبانزد مردم است و هیچ کدامشان قیمتی ندارند پس برای چه با این حال

خراب خودتان را عذاب می دهید و هر روز نقاشی می کشید؟

نقاش فرانسوی مکثی کرد و گفت:

ساده است  زیبایی می میرد اما درد می گذرد...

 

(منبع: رادیو پیام)


|+|
نوشته شده توسط سپهر در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 3:1

نمی دونم چه قدر دوست دارین تو زندگی متغیر باشین؟ میگن بچه های متولد

خرداد همیشه در حال تغییر هستن و در هر لحظه به یه چیزی فکر میکنن...کوچیکتر

که بودم می گفتم چه حرف مزخرفی. اما حالا که بزرگتر شدم احساس می کنم این

حرف واقعا" راست بوده...

من همیشه تغییر رو دوست دارم اصلا" نمی خوام ذهنم فقط به یه چیز فکر کنه...

دوست دارم همه چیز رو تجربه کنم...

پ.ن.۱ اگه ذهن اجتماعی آدمها مثل ذهن شخصی اونها مدام در حال تغییر بود چی می شد؟


|+|
نوشته شده توسط سپهر در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 13:56
کادوی صورتی

هنوز جاده رو نپیچیده بود که چشمش به یه کادوی زیبا رو داشبورد ماشین افتاد...

کنار خیابون پارک کرد و خیره موند به کادوی صورتی رنگی که دو ساله باز نشده...تو

آینه به خودش نگاه کرد مثل اون کادوی صورتی رنگ از رنگ و رو رفته بود...با این که

جوون بود ولی چهرش پیرتر از اونی نشون می داد که بود...دو ساله که هیچی عوض

نشده بود...هنوزم وقتی پاییز میاد برگا زرد میشن...هنوزم وقتی بهار میشه هوا بارونیه

...هنوزم دستاش عرق می کنن و رانندگی براش سخته...هنوزم وقتی...

اما خیلی چیزای دیگه هم عوض شده بود ولی اون هنوز همونی هست که بود...

دلش می خواست یه جور دیگه باشه...با بوق ماشین پشت سری به خودش اومد...

کادو رو برداشت و پرت کرد گوشه ی خیابون و به راهش ادامه داد...

حالا شده بود اونی که دلش می خواست...


|+|
نوشته شده توسط سپهر در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت 12:40
بارون

اون روز که بارون اومد رفتم زیر بارون و حسابی خیس شدم با این که چترم تو

کوله پشتیم بود ولی دلم نیومد بازش کنم آخه من عاشق بارونم...

با خودم گفتم حیفه که آدم زیر بارون به این قشنگی خیس نشه چون معلوم نیست

که فردا بازم بارون بیاد...

...حالا نمی دونم تو جریان زندگی چطور باید خیس شد؟...نمیدونم شایدم باید یه چتری

رو باز کرد...اصلا" چتری هست؟!

با باران با ترانه...

به علت امتحانات پایان ترم تا نیمه بهمن آپدیت نخواهد شد.


|+|
نوشته شده توسط سپهر در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 13:43
!

در این کوچه

یکی سوت می زند

یکی ساز

یکی زیر آواز

اینجا

میان نت های پی در پی

کسی به نجوای یک جیر جیرک

توجه ندارد!


|+|
نوشته شده توسط سپهر در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 15:4